ورود با چـتــ☂ـــر مـمـنـوع

افسوس که هر کی به بارون قسم خورد با خودش چتر هم داشت...

تابستون
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٦/٤/۱٥
 

سلام من اومدم

بعد از یه سال و خورده ای !!!

این زندگی بدون اینستا چقد خوبه

راضیم ازشلبخند

فقط وبلاگ خودم زبان

 


 
 
تازه سرودمـ(سایه ام را با تیر نزنند)
نویسنده : ناهید - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٩
 

 :((((

شبگـرد خـواهم شد...

   سایه ام را با تیر نزنـنـد...


 
 
*ماهی کوچک*
نویسنده : ناهید - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۳
 

ماهی   کوچک

زیر     دست های    نقّاش

به    آب های     آزاد

فکر  می کرد...

رگ ِ   خوابش      اما        دست   نقّاش بود

باله هایش ر ا هرگز نکشید...

ماهی


 
 
*بهانه*
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۳
 

برای ماندن.....

 

بهانه کم نیست.....

 

بمان کنارم....

 

بهانه ات من....


 
 
♥ولم تایم♥ !!!!!!!!!!
نویسنده : ناهید - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
 

     سلام دوستان لبخند ولنتاینتون پیشاپیش مبارک:)

     + حالا  چیز خاصی هم نیست این ولنتاین... یک یا چند خرس کوچـیک مـی خری واسه یک

     یا چند خرس بزرگ نیشخند

     راستی من میخوام برم ی چند روزی استراحت کنم و تنها باشم  تا بعد از ولنتاین...نیشخند

    + + عاقا آبجی من از این سنگ نمکا خریده توش لامپ کار بذاره به عنوان چراغ 

   خـواب... مـن  می خواستم سـنگه رو لیـس بزنـم ، ببـینم شوره یا نه کـه یه جـوری

    نیگا کرد ،،،

   که پشیمون شدم...خجالت خو  چیه؟ مگه کنجکاوی بده؟؟ زبان

    


 
 
مسکن
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
 


 
 
امروز.
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
 

سلام دوسـتان  .خوبیـد؟

 چـنـد شب پـیـش بعد از سه ماه دوباره لایـنمو نصب کردم ، دیـدم فـرزانه آنـلاینـه.تا دو و   پانـزده دقیقه نصفِ شب صحـبت کردیم با هم. نی نی شـون ب دـنیا اومده . پسره. خـیلی هـم تـپـل و سفـیده... خـلاصـه کـلی بهـش انگـیـزه دادم.انـرژی گرفـت...اونم ب من انـرژی داد...

  خـلاصه خیلی خوب بود. دیگه کـمرم داشت می شکـست که خامـوش کردم برم بخوابم...

 + بعــدا  عکس نی نی را هم  می ذارم خواستیـد ببـینـید

 ++ مهـر سال بعد هم قـراره عکـس یه نی نی دیگه رو  بذارم نیشخند

 +++ من بیست و دو بهمن رو خیـلی دوستش دارم،  چون شبـِش نـور افـشانی می زـنن

  قـبلاً ها حال نداشتم  شال و کلاه کنـم برم بیرون از بالکن یا پشت بـوم نور افـشـانیا رو می دیدم  ولی امسال علاوه بر فـرهنگسرا مسجد هم  نور افشانی می زد...

 چند تا شو دیدم. ولی رفتیم فرهنگسرا،همه جمع شده بودن نگاه می کردن .خیلی خوب بود ...فیلمشم گرفتم، می ذارم (البته یه مقـدار خاک بـر سـری هـستش)...نیشخند

 و البته یخ زدمممم (نمی دونم چرا روزا این قدر گرمه که دوس دارم وسط خیابـون چادرمو در بیارم ! ولی شبا خیلی سرررررررده ...!!)

 ++++ یه چیزایی هسـت که دیدن عکسشون ب اندازه ی خودشون لـذذذذت بخـش نیـست (مثل همین نور افـشانـی)...

 +++++ راستی ! امروز بارون اومـددددد ...زیر بارون هـم خیس شدم

 

 

 

 


 
 
سرگــرمـــی...
نویسنده : ناهید - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
 

:))))

     

           کیا وقتی بچه بودن این کارو می کردن؟؟؟

            خیلی حال می داد ! نیشخند


 
 
اطلاعات عمومـی
نویسنده : ناهید - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
 

     خر کیست؟؟؟؟

   کسی که من را دوست نداشته باشد را خر می نامند...!

    خب حالا الان این جا کیا منو دوس دارن و کیا خرن؟!:)

    اگـه احیاناً کسی هم الان تو دلـش بگـه خـودت خــری ، اون شخـص گا وه...! :)


 
 
زنگــــ ــ ـ . . .
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
 

  لـولای در زنـگ زد ، ...

   تـو زنگ نـزدی...

  


 
 
:)
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸
 

 

 دوستان عیدتون مبارک


 
 
دو بیتی تمیز
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٥
 

   تو شاخ پر گلـی من برگ زردم

  تو شوق و خنده ای من آه سردم

  تو خورشیدی منم سیاره ی تو

   مرا بگذار تا دورت بگردم....!

   +  م بده...


 
 
...
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٥
 

  تو را دوست دارم

  که همه فکر می کنند در آسمانی...

  اما فقط من می دانم...

  که خانه ی تو...

  در آسمان نیست...

   در انگشت های کوچک من اسـت...

   و گـوشه ی سـمـت راسـت قـلـبم

   که در آن

    میدانــی است

   و فــواره ای

   و نــیــمــکــتــی

    و روی نیمکت

   تو  نشسـته ای

   با تسبیح بلند فیروزه ات...

   و دعاهایـت...

    لطـفاً زنده بمان...

     و عروسی من را ببین...

     می خواهم بر نیمکتی که از چوب های خدا ساختم...

       برای خوشبختــی ام دعا کــنــی...!


 
 
زمستان
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٥
 

   زمســتان

   پاییز پاییز است...!

 

  +خدایا برف زیادتری میخوام! 


 
 
چه کاریه عاخه؟
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
 

 عاقا این تبلیغ رو دیدین که بچه کوچولوها درباره ی پوشک با هم صحبت می کنن، که این

 پودر جاذب داره و از عرق سوز شدن پاها جلوگیری می کنه و چند لایه داره و ظاهر زیبایی

  داره و اینا ؟...فرشته

   خب عـزیز من تو که می تونی حرف بزنی... ، تو که می تونی این قدر بلبل زبونی کنی...،

                                                        خنثی

 


   ....خو  جـــــیــشــتــو بگــو لامصبببببببببب.....تعجب

  خو چه کاریهههههههه !!!؟؟؟؟سوال

   نی نی

 

 

    .•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.  +  این شبیه بـچــگــی منه¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•


 
 
آشپزی
نویسنده : ناهید - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
 

  عاقا من  با عزم راسخ می خوام این غذا رو درست کنم  چون خالم خسته شد  بیچاره که از بس  اینو پخت من فقط خوردم  :)  آخه   تا حالادرست نکردم اینـــو : "آش ماست" کلیک کنید.


 
 
.....
نویسنده : ناهید - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
 

 

      وزن   : زیر80

      قد :  زیر 170

      رنگ  : سفید . دیگه حداقلش سبزه ی روشن ! قهقهه

       ...آخه لامصـــب مگه داری گوسفند معـاملـه مـی کنـی ؟؟؟؟؟

          + دوس می خواد ( کلیک) !


 
 
:)سریال:)
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

   عاقا کیا سریال "همه چیز آنجاست" رو می بینن

... دیشب اون دختره بیتا رو که نشـون داد که در نبود خانوادش همه جارو به گنـد کشیده

  بود رو نشـون می داد ...!!! هیپنوتیزم

  بنـده هم زمان را غنیمت شمرده و از فرصت سـو استفاده کردم () و خــطاب به خـانواده         فرمودم :  _ ببینید ...حالا   قدر منو ندونـید...!!! من وقتی تو خونه هستم   آشغال  و   ظرف کثیف   تلنبار نمی کنم که هیچ از خود راضی، تازه همه جا رو هم برق می ندازم...!زبان

...و این گونه خودشیرینی نمودم...!خجالت

...عاقـا بازم از این سریالا بسازیــدنیشخند :))))


 
 
چـــتــــــ ــر
نویسنده : ناهید - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

 هیچ چـتری جـلودارش نـیـسـت...

 ...وقتی یاد تو می بارد


 
 
...زنگ...
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

  میان این همه تنهایی...

  باران را شکر...

  وقتی که می آید...

  در های خانه زنگ می زنند...!


 
 
:)))))))
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

 

           واااااااای مردم از خندهقهقههقهقههقهقههقهقهه

 

منبع : مارمولک شاد


 
 
:(
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

 

 + فیتو پلانگتون درخشان می خواااااااااااااامگریه


 
 
زندگی
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
 

  زندگی...

 هیچ وقت...

 اندازه ی تن ما نشد...

 حتّی...

 وقتی که...

 خودمان بریدیم و دوختیم...!ناراحت


 
 
داستان خوب :)
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.


مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.


مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.


مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

 

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد ....


 
 
:)
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۸
 

 وااااااای اینقدر دوس دارم صفحه ی  ورود پرشین بلاگ این شکلی میشه...!!!لبخند

 

+لطفا همین جوری بمونقلب

 


 
 
:-(
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٦/٧
 

    سلام  دوستان...لبخند

   خوبید؟...لبخند

   خوشید؟...لبخند

   سلامتید؟...لبخند

دوستان من تا مهر ماه سال بعد به روز رسانی نمی کنم

..گریه

   بدروووووددد !!!...قلب

  +لطفا تو این مدّت کامنت نــذارید.

  ++ متشکرم!

 


 
 
← صفحه بعد