ورود با چـتــ☂ـــر مـمـنـوع

افسوس که هر کی به بارون قسم خورد با خودش چتر هم داشت...

_بدون شـرح_
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥
 

سلام می خوام یه خاطره تعریف کنم که مال 6سال پیشه ولی کاملا یادمه

من  دانش آموز بودم  ، سرکلاس بودم معلممون هم داشت درس می پرسید . حتی میدونم چه درسی بود

جغرافی    ....       

 منم اصلا بلد نبودم حتی یه نیگا هم ننداخته بودم نمرشم خیلی مهم بود

همین جوری که نشسته بودم داشتم دعا می کردم اسم منو نخونه

 همین جوری که داشتم زیرلب دعا می کردم گفتم یا امام رضا تو به خدا بگو دعامو مستجاب کنه...

 بعدش یه دفعه معلم  صدام زد

بااین که بلد نبودم عین فنر از جا پریدم

بعدش یهو گـفـت : نه ...نه تو بشین ، ...

 بعد اسم یه نفر دیگه رو صدا زد

 من انگار روم آب یخ پاشیده باشن ...خیلی خوشحال شدم.

             من اون روزو هیچوقت یادم نمیره ... :)    ;) :)