...زنگ...

  میان این همه تنهایی...

  باران را شکر...

  وقتی که می آید...

  در های خانه زنگ می زنند...!

/ 3 نظر / 11 بازدید
مهشيد

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

پویا

در کوچه به او سنگ پرتاب می کردند . از بام خانه خاکستر بر سرش می ریختند . او را دیوانه می خواندند ! اما ثروتشان را برای حفظ و نگهداری به او می دادند . چون او محمد امین بود... *درود خدا بر او باد*[گل]

زهرا

دستان خدا پر از معجزه و گوش هایش پر از آرزوست، تو آرزو کن شاید آرزوی تو معجزه ی کوچکی باشد در دستان خدا[گل]